لغت نامه دهخدا
دمخور. [ دَ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) همدم. همنفس. همنشین و همفکر: دمخور بودن یا نبودن کسی را؛ با وی انیس و جلیس و همدل بودن یا نبودن. سازگار بودن یا نبودن. ( از یادداشت مؤلف ).
دمخور. [ دَ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) همدم. همنفس. همنشین و همفکر: دمخور بودن یا نبودن کسی را؛ با وی انیس و جلیس و همدل بودن یا نبودن. سازگار بودن یا نبودن. ( از یادداشت مؤلف ).
دمساز، همدم، همراز، سازگار، هم صحبت.
همدم، دمساز، همراز، سازگار، هم صحبت
( صفت ) همنشین مصاحب معاشر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و به ديگرى (يعنى جاهل و نادان - كه بجز علم و دانش - به همه مزاياى ديگر زندگانى، روى آورده بود پس از مرگش ) مى گويند: تو در دنيا با آتش دوزخجهل، دمخور و معتاد بودى، پس هم اكنون نيز به آتش دوزخ درآى.