دم زده
مترادفها
ذکر شده، گفته شده، مطرح شده
متضادها
پنهان، مخفی
لغت نامه دهخدا
دم زده. [ دُ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بی دم. ( ناظم الاطباء ). دم بریده. ( آنندراج ). که دم او قطع شده باشد. کُل. کُله. ( در تداول مردم قزوین ):
در کار مار دم زده انگشت مارگیر
هرگز نبوده است ز من دل گزیده تر.صائب ( از آنندراج ).
دم زده. [ دَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) لب زده. که لب بدان زده باشند. که نفس بدان دمیده باشد: دم زده سگ؛ که لب بر آن زده باشد. با دهان آلوده کرده باشد. ( از یادداشت مؤلف ). و رجوع به دم زدن شود.
فرهنگ فارسی
لب زده. که لب بدان زده باشند.
جمله سازی با دم زده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با تو فروغی مگر دم زده از درد خویش کز سخن ناخوشش سختتر افروختی
💡 یکی جانست اینجا دم زده باز نموده اندر اینجا خویشتن باز
💡 تا صبا دم زده از طره مشکافشانش مشک خون ناشده در طبلهٔ عطار نماند
💡 ای دم زده از داغ وفا لاله صفت پیراهن چاک چاکِ خونین تو کو
💡 چنانی پیش بین و دم زده تو که کام عشق هستی بستده تو
💡 تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زدهایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
💡 بوی خوش گلهای یاس که در فضای اتاق دم زده بود، باعث شد تا تمام خستگیهای ناشی از کار طولانی در یک لحظه از بین برود.
💡 وقتی به آن کتاب قدیمی رسیدم، بوی کاغذهای کهنه و گرد و غبار که در آن دم زده بود، مرا به یاد دوران کودکی انداخت.
💡 عطر ملایمی که از میان گلهای وحشی در جنگل دم زده بود، فضای صبحگاهی را بسیار دلپذیر و برای پیادهروی کردن عالی کرده بود.