لغت نامه دهخدا
دلهی. [ دِ ] ( اِخ )دهلی، شهری است به هندوستان و کرسی آن:
گشاده رایت منصور او در قنوج
شکسته هیبت شمشیر او دل دلهی.ابوالفرج رونی.رجوع به دهلی شود.
دلهی. [ دِ ] ( اِخ )دهلی، شهری است به هندوستان و کرسی آن:
گشاده رایت منصور او در قنوج
شکسته هیبت شمشیر او دل دلهی.ابوالفرج رونی.رجوع به دهلی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ۶- بهار شریعت امجد علی اعظمی – دلهی هند.
💡 به استادی ازان پولاد خسرو ساخت میر آتی روان سوی خراسان کرد از دلهی و ملتانش