دعن
لغت نامه دهخدا
دعن. [ دَ ] ( ع اِ ) برگهای خرما که بعضی را با بعضی به رسنی از پوست خرما بافته برآن خرما گسترند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
دعن. [ دَ ع ِ ] ( ع ص، اِ ) بدخو و بدغذا. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
دعن. [ دِ ع َن ن ] ( ع ص ) بی باک. ( آنندراج ). ماجن. ( اقرب الموارد ). || ( منتهی الارب ). ج، دِعنّة. ( اقرب الموارد ). ( اِ مص ) بی باکی.
فرهنگ فارسی
بی باک.
جمله سازی با دعن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قال لی قلبک لم یرثو من نار هوی قلت دعنی انا مادمت بهاذا الوصب
💡 یا سائلی عن قصتی دعنی امت فی غصتی احبابنا قد رحلوا والیاس منهم حصتی