دست کشت

لغت نامه دهخدا

دست کشت. [ دَ ک ِ ] ( ن مف مرکب ) دست کشته. دست کاشته. که با دست کاشته باشند. که خودرو نباشد:
من آن دانه دست کشت کمالم
کزاین عمرسای آسیا میگریزم.خاقانی.بری خوردمی آخر از دست کشت
اگرنه ز مومی رطب کردمی.خاقانی.از دست کشت صلب ملک در زمین ملک
آرد درخت تازه بهار حیات بار.خاقانی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) درخت یا نهالی که به دست کاشته شود.

جمله سازی با دست کشت

💡 و آن کس که دست کشت ولای عدوی تست همچون سر عدوی تو پامال دار باد

💡 در میان لجّة غم داشت رهی چون کف دست کشتی ما خطر آن بود که در ساحل داشت

💡 بمن ده که از دست کشتی شکن خرابی کنم در خرابات تن

💡 بری‌خوردمی آخر از دست کشت اگرنه ز مومی رطب کردمی

💡 من آن دانهٔ دست کشت کمالم کزین عمرسای آسیا می‌گریزم