لغت نامه دهخدا
دست شانه. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) نوعی از شانه باشدکه بدان ابریشم درهم پیچیده را بازگشایند. ( آنندراج ). قسمی از شانه که با آن نخهای ابریشم را وقتی که خواهند کلافه سازند از هم جدا می کنند. ( ناظم الاطباء ).
دست شانه. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) نوعی از شانه باشدکه بدان ابریشم درهم پیچیده را بازگشایند. ( آنندراج ). قسمی از شانه که با آن نخهای ابریشم را وقتی که خواهند کلافه سازند از هم جدا می کنند. ( ناظم الاطباء ).
نوعی از شانه باشد که بدان ابریشم در هم پیچیده را باز گشایند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا دست شانه در شکن زلف یار بود روزم ز رشگ تیره چو شبهای تار بود
💡 ز عمر کوته خود آنقدر امان خواهم کزان دو زلف کنم دست شانه را کوتاه
💡 دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه میکرد گاهی ز دست زلف، گاهی ز دست شانه
💡 زخمها برداشت تا زلف ترا تسخیر کرد دست سعی هیچکس بالای دست شانه نیست
💡 نسیم امروز دیگر خاطر آشفتهای دارد مگر زلف دلآرایش به دست شانه افتاده
💡 ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم که دست شانه نگارین برآمد از مویش