دست بریدن

لغت نامه دهخدا

دست بریدن. [ دَ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) قطع کردن دست: اقتباب؛ دست کسی را بریدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
- دست بریدن از کسی؛ از او دست شستن:
گفتم که بشوخی ببرد دست از ما
زین دست که او پیاده میداند برد.سعدی.- دست از کُلَمَک بریدن؛ کنایه از بی مروتی و ناانصافی در معاملات است. ( از لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ).

فرهنگ فارسی

قطع کردن دست اقتباب دست کسی را بریدن.

جمله سازی با دست بریدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ندهد جلوه عارض که تماشایی را کار حیرت به کف دست بریدن نرسد

💡 غدر چون لذت دزدی است نخست کاخرش دست بریدن الم است

💡 ماه کنعان نه عزیزی است که از دست دهند دامن صحبتش از دست بریدن مگذار

💡 داری سر یوسف ببر از هر چه عزیز است امکان وصل به یک دست بریدن نتوان یافت

💡 مستورگان مصر ز دیدار یوسفی هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز

💡 شاه بعد از جواب بشنیدن داد فرمان به دست بریدن

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز