درویش مرد

لغت نامه دهخدا

درویش مرد. [ دَرْ م َ ] ( اِ مرکب ) مرد درویش. مرد بی چیز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
ببخشید گنجی به درویش مرد
که خوردش نبودی بجز کارکرد.فردوسی.چو درویش مردی که نازد به چیز
که آن چیز گفتن نیرزد پشیز.فردوسی.

فرهنگ فارسی

مرد درویش مرد بی چیز

جمله سازی با درویش مرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چونکه آن درویش مرد راه شد بی دل و بی صبر پیش شاه شد

💡 ببخشید گنجی به درویش مرد که خوردش نبودی به جز کارکرد

💡 بر نیفتد ملتی اندر نبرد تا درو باقیست یک درویش مرد

💡 همانا بدیدی تو درویش مرد ز پیری فرومانده از کارکرد

💡 شهر ها زیر سپهر لاجورد سوخت از سوز دل درویش مرد

💡 در داستان‌های قدیمی، آن درویش مرد با لباس‌های ساده و قلندرانه، همیشه در گوشه بازار نشسته و به تماشای رفت و آمد مردم می‌پرداخت.

💡 او که یک درویش مرد و زاهد بود، تمام عمر خود را در خلوت عبادت و کمک به نیازمندان گذرانده بود و هیچ مال و منالی نداشت.

💡 شخصیت درویش مرد در این نمایشنامه، نمادی از صبر و استقامت در برابر سختی‌های زندگی و بی‌تفاوتی نسبت به تجملات دنیوی است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران