دراز گوی

لغت نامه دهخدا

درازگوی. [ دِ ] ( نف مرکب ) درازگوینده. درازگفتار. آنکه سخن بسیار گوید. آن که هر سخن طویل کند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

دراز گوینده

جمله سازی با دراز گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رمان حرف و سکوت یا دراز گویی یک دیوانه در یک داستان کوتاه از محمود کیانوش در سال ۱۳۵۸ انتشار یافت. داستان رمان مربوط به دهه ۴۰ در تهران است.