در جستن

لغت نامه دهخدا

درجستن. [ دَ ج َ ت َ ]( مص مرکب ) جستن. پریدن. ناگهان و به سرعت سوی چیزی یا کسی رفتن: درجست [ سگ ] و راسوی را بکشت. ( سندبادنامه ص 202 ). ایشان را درجستند هفت هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتی دیگر رسانیدند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 516 ). رجوع به جستن شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - جستن ( به پیش ) پریدن. ۲ - حمله کردن.

جمله سازی با در جستن

💡 ندارد حاصل بی‌جذبه کوشش، ورنه هر موجی نفس در جستن آن گوهر یکدانه می‌سوزد

💡 این مردم چشم من همی نا ساید در جستن تو جهان همی پیماید

💡 در جستن تو ملک بدانسان که جوید آب بی توشه تشنه ز بیابان برآمده

💡 در جستن او هر کس اندر غم هجرانش دو پای به ره دارد دو دست به سر دارد

💡 چهل روز در جستن چشمه راند بر او سایه نفکند و در سایه ماند