لغت نامه دهخدا
دایری. [ ی ِ ] ( حامص ) دایر بودن. آبادبودن. معمور بودن. آبادان بودن. آبادانی. معموری.
دایری. [ ی ِ ] ( حامص ) دایر بودن. آبادبودن. معمور بودن. آبادان بودن. آبادانی. معموری.
دایر بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن سر دایری که بهر دور ظاهر است چشم بصیرتت بگشا مرتضی علیست
💡 جیجیودن (به ژاپنی: 仁寿殿 じじゅうでん・じんじゅでん)، یکی از ساختمانهای قصر هیآن در دایری هایانکیو بود. به آن چودونو و گودونو نیز میگفتند.
💡 در سدههای پنجم و ششم، قم مرکزی بزرگ برای فقهای شیعه بوده و عدّهای برای تحصیل به این شهر میآمدند و مدارس دایری داشت. شیخ عبدالجلیل رازی وضع علمی قم را در قرن ششم شرح داده و میگوید: «مدارس دینی قم، دارای وسایل کافی و علما و مدرسان و مفسران میباشد و کتابخانههایی پر از کتب فرقههای مختلف در آن وجود دارد. مدارسی مانند سعد صلت، اثیر الملک، زین الدین، ظهیرالدین و… پر رونق بودند.»
💡 مدار و مرکز دور دایری توازآن اسیریا بتو کردند انجم و افلاک