لغت نامه دهخدا
دادیاب. [ دادْ ] ( نف مرکب ) یابنده عدل. انصاف جوینده. || داد یافته. انصاف دیده. انصاف جسته:
سایه یزدان تویی و آفتاب ملک تو
خلق یزدان از تواند انصاف جوی و دادیاب.سوزنی.
دادیاب. [ دادْ ] ( نف مرکب ) یابنده عدل. انصاف جوینده. || داد یافته. انصاف دیده. انصاف جسته:
سایه یزدان تویی و آفتاب ملک تو
خلق یزدان از تواند انصاف جوی و دادیاب.سوزنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز منذر تو گر دادیابی بسست که او را نشست از بر هر کسست
💡 سایه یزدان توئی و آفتاب ملک تو خلق یزدان از تواند انصاف جوی و دادیاب