خون شستن

لغت نامه دهخدا

خون شستن. [ ش ُ ت َ ] ( مص مرکب ) دور کردن خون از چیزی. ( آنندراج ). ستردن خون از چیزی. پاک کردن خون از چیزی. خون ستردن:
ز طرف دامن خود خونم ایکه می شویی
نه دست ماست که دورش کنی چه می گویی.وحید ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

دور کردن خون از چیزیستردن خون از چیزی

جمله سازی با خون شستن

💡 خون به خون شستن ندارد جزندامت حاصلی عشق دردی نیست کز سیر گلستان کم شود

💡 خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی کی برد زنگ کدورت از دل افگار گل

💡 گه رزم نام نکو جستن است رخ تیغ هندی به خون شستن است

💡 زمستی گریه گردن خون به خون شستن بود صائب مگر زآلودگیها پاک سازد گریه تاکم

💡 آفت ادراک این قیل است و قال خون به خون شستن حلال آمد،حلال

💡 خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی است چاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است