خوش منشی
مترادفها
خوشرفتار، خوشخلق، باادب
متضادها
بد منشی
لغت نامه دهخدا
خوش منشی. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ن ِ ] ( حامص مرکب ) خوش طبعی. فکیهة. لاغ. فکاهت. مزاح. شوخی. بذله گویی. هزاله. مطایبه. نشاط. سرور. فرح. انبساط. ( یادداشت مؤلف ):
چون دل باده خوار گشت جهان
با کروژ و نشاط و خوش منشی.خسروی.پس خویشتن تسلیم کرد و آن... هدف کرده و بخوش منشی شربت آن ضربت نوش کرد. ( تاریخ بیهق ). || تسلیم در اصطلاح حکمت مدنی. ( از نفایس الفنون ).
فرهنگ فارسی
حالت و وضع خوش منش
جمله سازی با خوش منشی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گر روز پسین چراغ عهدم نکشی جانی بدهم براحت و خوش منشی
💡 خنده ها می زند به خوش منشی طنزها می کند به رعنایی
💡 گر روز پسین چراغ عهدم نکشی جانی بدهم به راحت و خوش منشی
💡 هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی دارد آری دلِ مشتاقان با جان کششی دارد
💡 چه منفعت ز حصولِ مراد گولی را که روح تازه ندارد به روی خوش منشی