لغت نامه دهخدا
خوش زندگانی. [ خوَش ْ / خُش ْ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) با زندگانی آسوده. مقابل بدزندگانی. ( یادداشت مؤلف ). || خوش گذران. عیاش.
خوش زندگانی. [ خوَش ْ / خُش ْ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) با زندگانی آسوده. مقابل بدزندگانی. ( یادداشت مؤلف ). || خوش گذران. عیاش.
با زندگانی آسوده مقابل بد زندگانی
💡 زناگه بخت وارون بر سرم تاخت از آن خوش زندگانی دورم انداخت
💡 زندهای کو مردهای را دید زیبا صورتی است راستی در صورت خوش زندگانی میکند
💡 بهتر شما آنست که با اهل خویش بهتر است، و خوشخویتر، و خوش زندگانیتر، و من با اهل خویش از همه بهترم. و آخر سخنی که مصطفی (ص) در آخر عهد خویش گفت، آن بود که: نماز بپای دارید، و بردگان را نیکو دارید، و بر شما باد که حقّ زنان بجای آرید که اسیرانند در دست شما، با ایشان زندگانی نیکو کنید. و کان النّبیّ (ص) من النّاس مع نسائه.
💡 خضر گر خوش زندگانی میکند زندگانی جاودانی میکند