لغت نامه دهخدا
خوش روی. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ ] ( حامص مرکب ) خوش رفتاری. نیکوروی. نیکوروشی. خوش روشی:
هنوزم کهن سرو دارد نوی
همان نقره خنگم کند خوشروی.نظامی.، خوشروی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) طلق الوجه. بشاش. خندان. با اخلاق خوب. مقابل عبوس. خوشرو:
هم از نسیم دولت و اقبال خوشدلی
هم با وصال دلبر خوشروی همدمی.؟ ( از سندبادنامه ).دیو خوشروی به از حور گره پیشانی.؟