خوب کرداری

لغت نامه دهخدا

خوب کرداری. [ ک ِ ] ( حامص مرکب ) خوش کرداری. نیکورفتاری. نکوکاری:
خوب کرداری زبهرزنده نامی کرده اند
زنده نامی بهتر است از زندگی لحم و عظام.سوزنی.خدای یوسف صدّیق را عزیز نکرد
بخوبرویی لیکن بخوب کرداری.سعدی.گرت باری گذر باشد نظر بر جانب ما کن
نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداری.سعدی.

فرهنگ فارسی

خوش کرداری نیکو رفتاری

جمله سازی با خوب کرداری

💡 خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری

💡 باغی بود این که هر درختی زو حری بودی و خوب کرداری

💡 نشاند بر سر صندوق باز نعره زنان نمود با دم طاوس خوب کرداری