خرزی

لغت نامه دهخدا

خرزی. [ خ َ ] ( ص نسبی، اِ ) خرده فروش. ( برهان قاطع ). خراز. ( از ناظم الاطباء ). پلچی فروش. ( یادداشت بخط مؤلف ): خزمک. مهره ای بوده که کودکان را ازبهر چشم بد بندند و خرزیان فروشند. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).
خرزی. [ خ َ ] ( ص نسبی ) انتساب به خرمهره فروش. ( از انساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

انتساب به خرمهره فروش

جمله سازی با خرزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طمع از درِّ آبدار ببر خرزی را چه ره بود زی دُر

💡 تو نیز ای پسرار آدمی نه ای خرزی اگر فرشته نه ای با ددان مشو همدست

💡 بزرگواران همچون قلادهٔ خرزند تو همچو یاقوت اندر میانهٔ خرزی

💡 پی او گیر تا سری گردی خرزی زود جوهری گردی

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز