خردسالی

لغت نامه دهخدا

خردسالی. [ خ ُ ] ( حامص مرکب ) صِغَرسن. ( یادداشت بخط مؤلف ). حالت خردسال:
نام و نسبت بخردسالیست
نسل از شجر بزرگ حالیست.نظامی.

فرهنگ فارسی

کم سالی اندک سالی کودکی.

جمله سازی با خردسالی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 داستان روایت جنایی و جذاب دختری است که اعضای خانواده‌اش او را در سنین خردسالی رها کرده‌اند تا تنهایی، در دل طبیعت بکر کارولینای شمالی، زندگی کند.

💡 اگر بینم شبی در خواب، روز خردسالی را به عمری، می کنم تعبیر این خواب خیالی را

💡 (توان ایام طفلی چند روزی داد عشرت داد نمی دانند طفلان حیف قدر خردسالی را)

💡 او در زندگی‌نامهٔ خود گفته‌است که در نوجوانی، عمدهٔ علایق او، ریاضیات و فلسفه دین بود و تنها چیزی که از خودکشی او بر اثر رنج از دست دادن عزیزان در خردسالی جلو می‌گرفت، شوق فراگیری هر چه بیشتر ریاضیات بود.

💡 به شیرین کاری من نیست مجنونی درین کشور که هر جا خردسالی هست در دنبال من گردد

کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز