حواسه

لغت نامه دهخدا

( حواسة ) حواسة. [ ح ُ س َ ] ( ع اِ ) قرابت. || خواسته بخون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || حاجت. ( از اقرب الموارد ). || غارت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). غنیمت.( از اقرب الموارد ). || گروه مردم درآمیخته از هر جنس و فراهم آمدن گاه آنها. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ج، حواسات. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با حواسه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در اقدامات تلافی جویانه، عده‌ای از سربازان نیروی ضربت، پالماخ و تیپ کارملی، به روستاهای بلد الشیخ و حواسه حمله کردند. به گفته مورخان مختلف، این حمله بین ۲۱ تا ۷۰ کشته برجای گذاشت.