لغت نامه دهخدا
حق بشناس. [ ح َ ب ِ ] ( نف مرکب ) حق شناس. شاکر:
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی پاک تنی پاک حواسی.منوچهری.
حق بشناس. [ ح َ ب ِ ] ( نف مرکب ) حق شناس. شاکر:
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی پاک تنی پاک حواسی.منوچهری.
شاکر حق شناس
💡 وز نعمت حق را تو به حق بشناسی حقا که تو نیز نعمت اللّه شوی
💡 چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس ز لعنت در نمود عشق مهراس
💡 مادح خوش را به عدل ببین بنده خویش را به حق بشناس
💡 کمتر از سگ مباش و حق بشناس که به یک لقمه دارد از تو سپاس
💡 که حق بشناس او خود چیست اینجا خوشا آنکس که با او زیست اینجا