حرف زن
مترادفها
پرگو، وراج، پرحرف
متضادها
ساکت، خاموش، کمگو
لغت نامه دهخدا
حرف زن. [ ح َ زَ ] ( نف مرکب ) حَرّاف. متکلم. زبان آور. ترجمان. ( فرهنگ رازی ).
جمله سازی با حرف زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شرمی بکن چه عرش، چه کرسی، نه بارها گفتم بصرفه حرف زن ای پایه ناشناس
💡 حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی؟ نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی؟
💡 اگر خمش نشوی حرف زن شمرده که هست نفس شمرده زدن در شمار خاموشی
💡 ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ما شاید به اهل راز رساند سلام ما
💡 حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود
💡 در بسیاری از داستانهای کلاسیک ادبی، نویسندگان با ظرافت بسیار زیادی به تحلیل و توصیف حرف زن و تاثیرات عاطفی آن بر تصمیمات مردانه در داستان میپرداختند.
💡 او همیشه معتقد بود که نباید به حرف زن بیتوجهی کرد، زیرا نگاه زنان معمولاً جنبههای پنهان و حساسیتهای اخلاقی را در مسائل اجتماعی به خوبی درک میکند.
💡 در آن جلسه مشورتی، شنیدن حرف زن و در نظر گرفتن نظرات ایشان توانست مسیر پیشرفت پروژه را به سمت نتایج بسیار مثبتتر و انسانیتر هدایت نماید.