حاف

لغت نامه دهخدا

حاف. [ حاف ف ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حف. گرداگردآینده چیزی را، و منه قوله تعالی: و تری الملائکة حافین من حول العرش... ( قرآن 75/39 ). || سخت چشم زخم رساننده. || سویق حاف؛ پست ِ لت ناکرده. ( منتهی الارب ).
حاف. [ حاف ف ] ( ع اِ ) یکی از حافّان. ( مهذب الاسماء ). رجوع به حافان شود.
حاف. [ فِن ْ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حفی و حِفوة. برهنه پای. || سوده پای. ( منتهی الارب ). || نعت فاعلی از حِفایة و تِحْفایة. مبالغه کننده در مهربانی و نوازش و ظاهرکننده فرحت و سرور و بسیار پرسنده از حال کسی. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ).

فرهنگ فارسی

یکی از حافان

جمله سازی با حاف

💡 و طریق زهد پیش گرفت، و از شدت غلبه مشاهده حق تعالی هرگز کفش در پای نکردی، حافی از آن گفتند. با او گفتند: چرا کفش در پای نکنی؟

💡 بشر حافی گوید، رحمة اللّه علیه: «أَفضلُ المقاماتِ إعتقادُ الصَّبْرِ عَلی الفَقْرِ إلی القَبْرِ.»

💡 گر چو ابراهیم ادهم در جهان ور چو بشر حافی آیی راز دان

💡 در اوّل روز می‌شد بشرِ حافی ز دُردی مست امّا جانش صافی

💡 و وی استاد بسیار کس بود از مشایخ، چون ابراهیم ادهم فُضَیل بن عیاض و داود طایی و بشر حافی و به‌جز از ایشان، -رضوانُ اللّه علیهم اجمعین-.

💡 و او را کلماتی عالی است در معاملات و هرکه از او مسأله پرسیدی، اگر معاملتی بودی جواب دادی، و اگر از حقایق بودی حوالت به بشر حافی کردی.