لغت نامه دهخدا
جلوه گری. [ ج ِل ْوَ / وِ گ َ ] ( حامص مرکب ) ظهور. || ناز وکرشمه و دلبری. || تابش. ( ناظم الاطباء ).
جلوه گری. [ ج ِل ْوَ / وِ گ َ ] ( حامص مرکب ) ظهور. || ناز وکرشمه و دلبری. || تابش. ( ناظم الاطباء ).
ظهور یا ناز و کرشمه و دلبری یا تابش.
💡 گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل
💡 شهری پر از آیینهٔ الوان نگریدیم اسرار به هر آینه در جلوه گری بود
💡 چون گرفتم مدح او را پیش او جلوه گری گردن و گوش سخن پیرایه و زیور گرفت
💡 گر چنین سرو قد یار کند جلوه گری همه جا جامه جان چاک قبا خواهد بود
💡 بر تو ننگ است جهان لیک بدل جلوه گری تا چه وسعت بود آیا بدل مسکینم