جدای

لغت نامه دهخدا

جدای. [ ج ُ ] ( ص ) جدا، با زیادت یا است. ( شرفنامه منیری ):
بپژمرد گل و ماند گلاب پیوسته
از آن سپس که ز گل میشود گلاب جدای.سپاهانی ( از شرفنامه منیری ).

جمله سازی با جدای

💡 پیش شمع روی او پروانه‌سان می‌سوخت جان در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم

💡 مندلیف دو بار - یک بار در سال ۱۸۶۲ و دیگر بار در سال ۱۸۸۲ ازدواج کرد که ازدواج اول او در سال ۱۸۸۲ به جدایی انجامید. او از همسر اول خود یک پسر و دو دختر و از همسر دوم خود دو پسر و یک دختر داشت.

💡 ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

💡 کشورهای سکولار در جهان اسلام، جدایی بین امور مدنی/دولتی و دین را اعلام کرده‌اند.

💡 ایلان رامون به جدایی دین از سیاست باور داشت، اما دارای باورهای مذهبی نیز بود و اولین فضانورد یهودی بود که مراسم روز شنبه (شابات) یهودی را در فضا به جای آورد.

💡 منم که از غم محرومیم جدایی نیست میانه ی من و امید، آشنایی نیست