جبیب

لغت نامه دهخدا

جبیب. [ ج ُ ب َ ] ( ع اِ مصغر ) مصغر جُب. ( معجم البلدان ). چاهک. چاهی که کلان نباشد.
جبیب. [ ج ُ ب َ ] ( اِخ ) نصر گوید: نام یک وادی است بنزدیک کحلة. ( از معجم البلدان ):
فکنت کأنی واثق بمصدر
یمشی بأکناف الجبیب فثهمد.دریدبن الصمة ( از معجم البلدان ).
جبیب. [ ج ُ ب َ ] ( اِخ ) نام یک وادی ازوادیهای أجاء است. ( از معجم البلدان ):
خلد الجبیب و باد حاضره
الا منازل کلها قفر.ابن احمر ( از معجم البلدان ).
جبیب. [ ج ُ ب َ ] ( اِخ ) یا جُنَیب. نام ابوجمعه انصاری است. ( از منتهی الارب ).
جبیب. [ ج ُ ب َ ]( اِخ ) ابن الحارث. محدث است. ابن السکن او را ذکر کرده و گوید: اسناد روایت او صحیح نیست. برخی او را «جبیر» و بعضی دیگر «خبیب » ضبط کرده اند. ( از الاصابة فی تمییز الصحابة ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

جمله سازی با جبیب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 محبوب عالمی شده یی داغ بهر چیست خود کیست ای چراغ محبان جبیب تو

💡 گر بنسازد رقیب ور بنوازد جبیب هر دو برِ ما یکی سوخته و ساخته

💡 این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد یکی از رمان‌های نویسنده و منتقد ادبی محمد حنیف است که نامزد جوایزی از جمله جایزه ادبی شهید جبیب غنی پور شده‌است.

💡 تماشا چنین می کند با جبیب به مردان چنین می فرستد نصیب

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران