جانفزایی

لغت نامه دهخدا

جانفزایی. [ ف َ ] ( حامص مرکب ) عمل جانفزا. کار آنکه و آنچه جان را بفزاید:
ای در نظر تو جانفزایی
در سکه تو جهان گشایی.نظامی.آن یابم از او بجان فزایی
کآزرده میان مومیایی.نظامی.کلک توخوش نویسد در شأن یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی.حافظ.

جمله سازی با جانفزایی

💡 جان برافشانم چو پروانه ز شوق گر به قرب جانفزایی پی برم

💡 زلف یال از دلفریبی گیسوی پرتاب حور چتر دم در جانفزایی دسته سنبل به تاب

💡 جانی دگرست و جانفزایی دگرست شهری دگرست و پادشایی دگرست

💡 وفای یار موافق مگیر سهل که آن مفرحی ست عجب بهر جانفزایی را

💡 گهی از دمت، دلگشایی معاین؛ گه از مقدمت، جانفزایی مشاهد

💡 تا آب رفتهٔ جان بازآوری به جویم قاصد بگو حدیثی، از لعل جانفزایی