جان انجام

لغت نامه دهخدا

جان انجام. [ اَ ] ( نف مرکب ) جان بآخر رساننده. خاتمه دهنده جان. جان پایان دهنده. کُشنده:
بروز بزم بود آفتاب گوهربار
بروز رزم بود اژدهای جان انجام.عمعق.چون ز بازو سیف جان انجام را بالا کند
پیش او صد خصم باشد همچو سیف ذوالیزن.سوزنی.نه شکنجی که بود جان انجام
بل شکنجی که بود تیزآهنج.سوزنی.چو دم بد آنکه برآمد سیاه پوشیده
گرفته در کف زربخش تیغ جان انجام.رضی الدین نیشابوری.

فرهنگ فارسی

خاتمه دهنده جان

جمله سازی با جان انجام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز دریای منت گر قطرهٔ باز رسد در مغز جان انجام و آغاز

💡 چون ز بازو سیف جان انجام را بالا کند پیش او صد خصم باشد همچو سیف ذوالیزن

💡 شگفت نیست گر او را شگفت خواند عقل بلی شگفت بود جان فزای جان انجام

💡 هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه‌ای دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست

💡 بروز بزم بود آفتاب گوهر بار بروز رزم بود اژدهای جان انجام