تیره تن
مترادفها
سیاهپوست، تیرهپوست
متضادها
روشن تن
لغت نامه دهخدا
تیره تن. [ رَ / رِ ت َ ] ( ص مرکب ) سیاه اندام. کالبد سیاه و تاریک:
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز.فردوسی.فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا.ناصرخسرو.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ فارسی
سیاه اندام کالبد سیاه و تاریک
جمله سازی با تیره تن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از این آب دریا چه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی
💡 پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
💡 سبک حمله ور شد برآن تیره تن یکی زخم کاری زدش بربدن
💡 تو خواهی زنی تیغ بر عم من؟ بر آرد خدا جانت از تیره تن
💡 پلیدی بد آن بدرگ تیره تن که مرز حبش بود او را وطن
💡 نگر تا چه را دارد این تیره تن ره کردگار ار ره اهرمن