تن مرده
مترادفها
جسد، جنازه، پیکر
متضادها
تن زنده
لغت نامه دهخدا
تن مرده. [ ت َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مرده تن. بی جان. بی روح:
سوزنده و تن مرده تر از شمع به مجلس
لرزنده و نالنده تر از تیر به پرتاب.خاقانی.رجوع به تن شود.
فرهنگ فارسی
مرده تن. بی جان
جمله سازی با تن مرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سزد که جان به تن مرده چون مسیح دمد کسی به خوبی لعل لبش ندارد حرف
💡 وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی
💡 کمال فیض نگه کن که در تن مرده از و طبیعت آب حیات یافته سم
💡 ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد
💡 شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید بار دیگر به تن مرده روان باز آید
💡 تیم امداد پس از ساعتها جستجو در میان آوار ساختمانهای فرو ریخته، سرانجام موفق به یافتن تن مرده یکی از قربانیان حادثه بزرگ شد.
💡 مراسم تدفین تن مرده با حضور بستگان نزدیک و دوستان صمیمی برگزار شد تا آخرین وداع با آن روح پاک و بیگناه انجام شود.
💡 در صحنههای بسیار غمانگیز فیلمهای جنگی، معمولاً از نمایش تن مرده سربازان برای نشان دادن بیرحمی جنگ و تلخیهای ناشی از درگیری استفاده میشود.