تفرقه کردن

لغت نامه دهخدا

تفرقه کردن. [ ت َ رِ ق َ / ق ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پریشان کردن. پخش کردن. پراکنده کردن:
باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه
خرمن درّ و عقیق بر همه روی زمین.منوچهری. || فرق کردن. تشخیص دادن. متمایز کردن:
گردش چرخ بد و نیک ز هم نشناسد
آسیا تفرقه از هم نکند گندم و جو.صائب. || تقسیم کردن. بخش کردن: و سیاری بداد تمام آن مال عثمان بن عفان و حسین عمرو را که فقهای فریقین بودند تا تفرقه کردند بر ضعفا و اهل بیوتات. ( تاریخ سیستان ). و بعد از آن بر همان قاعده هرچه از خمس برسیدی تفرقه کردندی. ( مجمل التواریخ و القصص ). خزاین موروث و ذخایر مدفون بر جماعت اتباع تفرقه کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 183 ).
تا نرسد تفرقه راه پیش
تفرقه کن حاصل معلوم خویش.نظامی.و اموال را که حاصل کردندی بر این و بر آن بخش کرد و بر لشکر و خواص تفرقه کرد. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به تفرقه و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

پریشان کردن

جمله سازی با تفرقه کردن

💡 اگر سلطانی مالی به نزدیک عالمی فرستد تا تفرقه کند بر خیرات، اگر داند که آن را مالکی است معین، نشاید که تفرقه کند البته، بلکه باید گفت تا به خداوند دهد و اگر مالک پدیدار نباشد، گروهی از علما امتناع کرده اند از ستدن و تفرقه کردن و نزدیک ما اولیتر آن بود که از ایشان بستاند و تفرقه کند بر خیرات تا از دست ایشان بیرون شود و آلت ظلم ایشان نگردد و تا درویشان را راحتی بود که حکم این مال آن است که به درویشان باید داد، ولیکن به سه شرط بود: