لغت نامه دهخدا
تجزیت. [ ت َ ی َ ] ( ع مص ) تجزیه: هیچ صاحب حزم و صافی عزم، بتفرقت ارواح و تجزیت ابدان و اشباح راضی نشود و با خصم جان بجان بکوشد. ( سندبادنامه چ احمد آتش ص 324 ). رجوع به تجزیه شود.
تجزیت. [ ت َ ی َ ] ( ع مص ) تجزیه: هیچ صاحب حزم و صافی عزم، بتفرقت ارواح و تجزیت ابدان و اشباح راضی نشود و با خصم جان بجان بکوشد. ( سندبادنامه چ احمد آتش ص 324 ). رجوع به تجزیه شود.
( مصدر ) تجزیه
تجزیه: هیچ صاحب حزم و صافی عزم بتفرقت ارواح و تجزیت ابدان و اشباح راضی نشود و با خصم جان بجان بکوشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و اینجا مر گروهی را غلطی بیوفتد که گویند گفته است آن مرد که: «رأیتُ اللّه فیه.» این، مکان و تجزیت و حلول اقتضا کند و این کفر محض باشد؛ از آنچه مکان جنس متمکّن بود. اگر تقدیر کند کسی که مکان مخلوق است، باید که متمکّن نیز مخلوق باشد و اگر تقدیر کند که متمکّن قدیم است باید که مکان نیز قدیم بود و بدین قول دو فساد حاصل آید: یا خلق را قدیم باید گفت و یا خالق را مُحدَث و این هر دو کفر باشد. پس این رؤیت او اندر چیزها به معنی آیات و دلایل و براهین وی بود اندر چیزها، یا بدان معنی که اوّل گفتم و اندر این رموز لطیف است که به جایگاه بیارم، إن شاء اللّه.