لغت نامه دهخدا
تاج لعل. [ ل َ ] ( اِ مرکب ) آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ).
تاج لعل. [ ل َ ] ( اِ مرکب ) آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ).
آفتاب عالمتاب.
💡 خونین دل ترا هوس تاج لعل نیست منت ز لاله کوه بدخشان نمی کشد
💡 می گذارد بر سر از لبهای مطرب تاج لعل چون نفس، زان بر دل عشاق فرمانش رواست
💡 به هر دو دست سر خویش توبه می گیرد چو تاج لعل نهد کج به طرف سر لاله
💡 کفش بر سر نهند و پابر تاج لعل سازند زیر دست زجاج
💡 ای تذروان من آن طوق ز غبغب ببرید تاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید
💡 تاج لعل از سر منصور نهندش بر سر چون سر دار، سر هر که ز سامان گذرد