لغت نامه دهخدا
بیهوش دارو. ( اِ مرکب ) داروی بیهوشی. دوائی که شخص رابی حس نماید. بیهوشانه.
بیهوش دارو. ( اِ مرکب ) داروی بیهوشی. دوائی که شخص رابی حس نماید. بیهوشانه.
داروی بیهوشی، دارویی که تزریق یا استنشاق آن سبب بیهوشی شود، بیهوشانه.
بیهوشی. دوائیکه شخص را بیحس نماید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیخودم کردند از این بیهوش داروی حیات غافلم در جرگه لیل و نهار انداختند
💡 ساقی مستان که هوش می پرستان می برد گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست
💡 شعله سرگرمی ما داغ دارد مهر را می شود بیهوش دارو خاک اگر بر سر کنیم
💡 اهل حکمت سیدا بیهوش دارو خورده اند از که می جوید کسی دیگر دوای خویشتن
💡 دوای کی و نوشداروی جم خطا رفت و بیهوش داروی غم