بی گوهر

لغت نامه دهخدا

بی گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + گوهر ) بی اصل. نانجیب. بدگهر. بی پدرو مادر. ( یادداشت مؤلف ). مقابل نژاده:
بی گوهر گوهری ز گوهر نشود
سگ را سگی از قِلاده کمتر نشود.سنایی.سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است
مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری.سوزنی.رجوع به گوهر شود.

فرهنگ فارسی

بی اصل. نانجیب. بد گهر. بی پدر و مادر. مقابل نژاده.

جمله سازی با بی گوهر

💡 زحرمان من از وصل تو غواصی خبر دارد که از دریای گوهر خیز، بی گوهر برون آمد

💡 دل چو رفت از دست، بیزارم زچشم اشکبار چند بتوان تلخی از دریای بی گوهر کشید؟

💡 تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است گر امید وصل باشد محنت هجران خوش است

💡 باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است

💡 خجالت می کشد بی اشک از مردم نگاه من چو غواصی که بی گوهر سر از دریا برون آرد