لغت نامه دهخدا
بی گواه. [ گ ُ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) بی دلیل. بی برهان. بدون گواه:
بدستور دانا چنین گفت شاه
که دعوی خجالت بود بی گواه.سعدی.و رجوع به گواه شود.
بی گواه. [ گ ُ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) بی دلیل. بی برهان. بدون گواه:
بدستور دانا چنین گفت شاه
که دعوی خجالت بود بی گواه.سعدی.و رجوع به گواه شود.
بی دلیل. بی برهان. بدون گواه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی گواه
💡 باشک و آه کنم عشق را بخود ثابت چه لایق است که دعوای بی گواه کنم
💡 اگر چه شد تنم از داغ عشق لاله ستان هنوز دعوی خود بی گواه می دانم
💡 قباله باغ خرمای جندق و باغ خور مسعود را بنویسید و مهر کنید و به احمد بسپارید، احمد در حیات و ممات من هر چه از زبان من بگوید، بی گواهی و قسم قبول کنید که حق است.
💡 بلی چون افتد اندر دعویی بند گواه بی گواهان چیست سوگند