بی گزندی

لغت نامه دهخدا

بی گزندی. [ گ َ زَ ] ( حامص مرکب ) صفت بی گزند. سلامت. سلام. تندرستی.صحت. ( یادداشت مؤلف ). ایمنی. بی زیانی:
به ایران از آن سودمندی بود
خردمند را بی گزندی بود.فردوسی.مرا ز آتشی سودمندی بود
خرد بیگمان بی گزندی بود.فردوسی.و رجوع به بی گزند شود.

فرهنگ فارسی

صفت بی گزند. سلامت. سلام. تندرستی. صحت.

جمله سازی با بی گزندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چراغ دولت هر بی گزندی حصار آفت هر ناپسندی

💡 زان گله گرفت گوسپندی از آفت گرگ بی گزندی