لغت نامه دهخدا
بی وعده. [ وَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وعده ) که مدت معلوم نباشد. غیرمؤجل. مقابل مؤجل. ( از یادداشت مؤلف ). || ناخوانده. ( یادداشت مؤلف ). که بی دعوت و سرزده به جایی رود. و رجوع به وعده شود.
بی وعده. [ وَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وعده ) که مدت معلوم نباشد. غیرمؤجل. مقابل مؤجل. ( از یادداشت مؤلف ). || ناخوانده. ( یادداشت مؤلف ). که بی دعوت و سرزده به جایی رود. و رجوع به وعده شود.
که مدت معلوم نباشد ٠ غیر موجل ٠ مقابل موجل ٠ یا ناخوانده ٠ که بی دعوت و سرزده به جایی رود ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از بهر آنک هر شب مه را همین تقاضا صد بوسه از لبانت بی وعده وام کرده
💡 بی نشئه، گل خمار چیدن تا چند بی وعده در انتظار بودن تا کی
💡 بی وعده آمدی که زشادی شوم هلاک دل در گمان که یار بمن مهربان شدست
💡 بی مایه به فکر سود ماندم همه جا بی وعده در انتظار بودم همه عمر
💡 با وعده نیامدی و، چشمم بره است؛ بی وعده گرم ز در درآیی، چه شود؟!