بی مهار

لغت نامه دهخدا

بی مهار. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مهار ) بدون افسار. که افسار ندارد. || کنایه از بی قید و بند. بی بند و بار. سرخود:
چندین در معصیت مدو بچپ وراست
چون شتر بی مهار و اسب بی افسار.ناصرخسرو.طلقت الابل طلاقاً؛ بی مهار شدن شتران. ( از منتهی الارب ). رجوع به مهار شود.

فرهنگ فارسی

بدون افسار. که افسار ندارد. یا کنایه از بی قید و بند. بی بند و بار

جمله سازی با بی مهار

💡 حرم را سپس بر شترها سوار نمودند بی پوشش و بی مهار

💡 چو سازندشان بر شترها سوار هیونان بی پوشش و بی مهار

💡 مرا گنج معانی در قطار است که اشترهای مستم بی مهار است

💡 طاعتشان بی فروغ؛ خدمتشان بی نسق خیمه شان بی طناب؛ اشترشان بی مهار

💡 این عیب نیست عیب همان است کز طریق بیرون نهند چون شتر بی مهار پای