بی سعی

لغت نامه دهخدا

بی سعی. [ س َع ْی ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سعی )بی کوشش. بی پایمردی. بدون یاری و یاوری:
شکر کن شکر خداوند جهان را که بداشت
به تو ارزانی بی سعی کس این ملک قدیم.
ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 390 ).
رجوع به سعی شود.

فرهنگ فارسی

بی کوشش ٠ بی پایمردی ٠ بدون یاری و یاوری ٠

جمله سازی با بی سعی

💡 بی سعی نگه مستی آن چشم فسونگر خونم به سیه مستی دنباله فرو ریخت

💡 بی سعی گروهی همه در کعبه مجاور یک قوم طلبکار و بکعبه نرسیدند

💡 احرام کعبه بست دلم در صفای صدق بی سعی ره بکعبه صدق و صفا رسید

💡 مطلب چو بزرگ شد، به بازی مطلب بی سعی نیاز، بی‌نیازی مطلب

💡 بدانکه خصم، بداندیش شاه [و] یزدانست همی کند شان بی سعی شرط او فرمان

💡 ره مقصد نمی‌گردید طی بی سعی برگشتن ز گرد همت رو بر قفا تازی بلد کردم

پروکلس یعنی چه؟
پروکلس یعنی چه؟
قرون وسطی یعنی چه؟
قرون وسطی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز