بپا برخاستن
مترادفها
قیام کردن، شورش کردن
متضادها
نشستن، آرام گرفتن
لغت نامه دهخدا
بپا برخاستن.[ ب ِ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخاستن. بر پای ایستادن.
- بپا برخاستن برابر کسی؛ به احترام او قیام کردن:
پیش سائل چه ضرورست بپابرخیزند
از سر مال بتعظیم گدا برخیزند.صائب.|| پا گرفتن.
فرهنگ فارسی
برپای ایستادن
جمله سازی با بپا برخاستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را پیش پای هر خس و خاری بپا برخاستن
💡 تاریخ نشان داده است که وقتی بیعدالتی به اوج خود میرسد، تودههای مردم ناچار میشوند برای احقاق حقوق خود در سطح جامعه بپا برخاستند.
💡 پس از سالها سکوت و بیتفاوتی، در نهایت جوانان با هدف تغییر وضعیت موجود و بهبود شرایط معیشتی خود، در خیابانها بپا برخاستند.
💡 برای مقابله با فساد سیستماتیک در سازمان، کارمندان تصمیم گرفتند که بپا برخاستند و مطالبات قانونی خود را به صورت گروهی و سازمانیافته مطرح کنند.