لغت نامه دهخدا
بنگریدن. [ ب ِ گ َدَ ] ( مص ) از مصدر نگریستن. تماشا کردن. ملاحظه کردن. دیدن. نگاه کردن. رجوع به نگریستن و نگریدن شود.
بنگریدن. [ ب ِ گ َدَ ] ( مص ) از مصدر نگریستن. تماشا کردن. ملاحظه کردن. دیدن. نگاه کردن. رجوع به نگریستن و نگریدن شود.
💡 نمیدانم به چشمِ استمالت که خواهد جانب ما بنگریدن