لغت نامه دهخدا
بندگانه. [ ب َدَ / دِ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) بنده وار. درخوربنده. همچون بنده: جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه با بسیار تواضع و بندگی. ( تاریخ بیهقی ).
پس چرا صدمرده اندر ورد او
برنگردی بندگانه گرد او.مولوی.
بندگانه. [ ب َدَ / دِ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) بنده وار. درخوربنده. همچون بنده: جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه با بسیار تواضع و بندگی. ( تاریخ بیهقی ).
پس چرا صدمرده اندر ورد او
برنگردی بندگانه گرد او.مولوی.
💡 بندگانه بندگیها کرده ام پادشاهی یافتم از خدمتش
💡 بندگانه به خدمت سید کمری بر میان جان بستیم
💡 بعد از آنش چو گرد داد بباد پیش شه بندگانه سر بنهاد