لغت نامه دهخدا
بسمل کرده. [ ب ِ م ِ ک َ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) ذبح کرده. سر بریده:
دو زلفکانت بگیرم دل پر از غم خویش
چو مرغ بسمل کرده ازو درآویزم.خفاف.
بسمل کرده. [ ب ِ م ِ ک َ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) ذبح کرده. سر بریده:
دو زلفکانت بگیرم دل پر از غم خویش
چو مرغ بسمل کرده ازو درآویزم.خفاف.
ذبح کرده. سر بریده.
💡 هر که بگذشت آفرین برناوک صیادخواند کس نمیپرسد که ما را از چه بسمل کردهاند
💡 همیشه مردم چشم من از خون جگر پوشد لباسی را که پنداری ز بسمل کرده ای بیرون
💡 راه خون آلوده میبینم همه کین سفر چون مرغ بسمل کردهام
💡 نیم بسمل کرده و دامن ز خونم می کشد من از او در اضطرابم او ز من در اجتناب
💡 کم نشاطی نیست آزادی ازین وحشت سرا زیر شمشیر شهادت رقص بسمل کرده ایم