بزشک

لغت نامه دهخدا

بزشک. [ ب ِ زِ ] ( اِ ) طبیب و جراح. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). حکیم و طبیب و جراح را گویند، و با بای فارسی هم آمده است. ( برهان ). طبیب باشد و او را بجشک نیز گویند. ( لغت فرس اسدی ). طبیب. ( غیاث اللغات ).طبیب و بیطار. ( ناظم الاطباء ). و آنرا با زای فارسی پژشک نیز گویند و چون زا و جیم فارسی بیکدیگر تبدیل می پذیرند بچشک نیز گویند. ( از آنندراج ):
باد خوارزمی چو سنگین دل بزشک دستکار
جیب پرمسبار دارد آستین پرنیشتر.حکیم ازرقی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) آنکه بیماران را معالجه کند طبیب. توضیح اصح ( بزشک ) بابای موحده است ولی در قرون اخیر ( پزشک ) بابای سه نقطه متداول گردیده.

جمله سازی با بزشک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ستور بزشک مقامی در دوره ساسانی در نیروهای نظامی بوده که مسئول سلامت و بهداشت و آمادگی جسمی اسب‌ها و سایر حیوانات جنگی ساسانیان بوده‌است.پیش از هر نبرد او می‌بایست مراتب سلامت و آمادگی جسمی احشام نظامی را به سلسله مراتب منتقل می‌کرده.در زبان اوستایی این واژه به صورت ستئوره آمده که معنای پزشک چارپایان یا دامپزشک را میدهد.

ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز