لغت نامه دهخدا
برافکنده. [ ب َ اَ ک َ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) انداخته. افکنده. || بندکرده. || فروهشته. || بالازده. || خراب و منهدم. مضمحل. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به برافکندن و افکنده در همین لغت نامه شود.
برافکنده. [ ب َ اَ ک َ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) انداخته. افکنده. || بندکرده. || فروهشته. || بالازده. || خراب و منهدم. مضمحل. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به برافکندن و افکنده در همین لغت نامه شود.
انداخته یا خراب و منهدم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو مه در بر افکنده دیبای چرخی چو خور بر سر افکنده پیروز مقنع
💡 مصطفی را دید میآمد چو ماه در بر افکنده دو گیسوی سیاه
💡 به روم از پی خدمت تست شاها همه شهر دیبا بر افکنده قیصر
💡 غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود
💡 ز تیرت جان خود را زنده دارم ز تیغت سر به بر افکنده دارم
💡 هم گل نازک لبی پرخنده داشت هم بنفشه سر به بر افکنده داشت