بد روزگاری
مترادفها
بدبختی، بدشانسی
متضادها
خوشبختی، سعادت، خوشروزی
لغت نامه دهخدا
بدروزگاری. [ ب َ ] ( حامص مرکب ). وضعبدروزگار. ( از فرهنگ فارسی معین ). حالت بدروزگار.
- بدروزگاری کردن؛ بدگذرانی. ( یادداشت مؤلف ). التقشف؛ بدروزگاری کردن. ( محمدبن یوسف در بحرالجواهر از مؤلف لغت نامه ).
فرهنگ فارسی
عمل بد روزگار وضع بد روزگار
جمله سازی با بد روزگاری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگر یکسال گردد خشکسالی زبونی باشد و بد روزگاری