لغت نامه دهخدا
بحز. [ ب َ ] ( ع مص ) راندن. به مشت زدن و دفع کردن به درشتی. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
بحز. [ ب َ ] ( ع مص ) راندن. به مشت زدن و دفع کردن به درشتی. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
راندن به مشت زدن و دفع کردن به درشتی.
💡 کجا کسی غم شبهای تار من دارد بحز وفا، که سری در کنار من دارد؟
💡 سیمرغ و مردمی بهم اند از برای آنک زان جز حدیث وزین بحز از نام مانده نیست
💡 لولو و مرجان او خواهی ز بحز دل طلب زانکه بحر لولو و مرجان او باشد دلم
💡 جان به بحز غم چنین مستغرقست من کجا دارم کنون پروای دل