احمری

لغت نامه دهخدا

احمری. [ اَ م َ ] ( اِخ ) مدنی. صحابی است.
احمری. [ اَ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب باحمر بطنی از ازد و ابوظلال هلال بن ابی مالک الاعمی الأحمری از اهل بصره بدانجامنسوبست. و ابومحمد احمدبن محمدبن احمد الاحمری المروزی منسوب بجدّ خویش از اهل مرو باشد و ابوذرعة السحی در تاریخ مرو ذکر او آورده است. ( انساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

صحابی است

جمله سازی با احمری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شد شیشه زرد همچو لاله زان باده لعل احمری رو

💡 کو مادر تو فاطمه کز دل کشد خروش رخساره را ز خون جگر احمری کند

💡 بیوک احمری (۱ اردیبهشت ۱۲۹۹ – ۵ آبان ۱۳۸۷) طراح گرافیک و نقاش ایرانی بود. او مشهور به پدر گرافیک تجاری ایران است.

💡 وانگهی زان لالها احمر شود لونهای احمری گون اصفری

💡 دلا در بزم شاهنشاه دررو پذیرا شو شراب احمری را