لغت نامه دهخدا
اندیشه سوز. [ اَ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) آنکه اندیشه را ازبین ببرد. آنچه فکر و عقل را زایل کند:
سکندر بآهستگی یک دو روز
گذشت از سرخشم اندیشه سوز.نظامی.بیا ساقی آن آب اندیشه سوز
که گر شیر نوشد شود بیشه سوز.حافظ.
اندیشه سوز. [ اَ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) آنکه اندیشه را ازبین ببرد. آنچه فکر و عقل را زایل کند:
سکندر بآهستگی یک دو روز
گذشت از سرخشم اندیشه سوز.نظامی.بیا ساقی آن آب اندیشه سوز
که گر شیر نوشد شود بیشه سوز.حافظ.
آنکه اندیشه را از بین ببرد. آنچه فکر و عقل را زایل کند.
💡 چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز کو قدح، کو قدح فارغم از رنج از رنج هشیاری کند
💡 ساغری لبریز کن از باده اندیشه سوز هر که دعوای خردمندی کند دیوانه کن
💡 در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
💡 پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشههاست در سرم از بیم و از امید